واهی ترین امیدها
Feb 21
ای کاش میشد یک روز صبح وسایلت را جمع کنی، همه اش را یکی کنی توی یک کیف دستی کوچک و سبک و بروی. بروی و بروی و بروی. آنقدر بروی تا دور شوی از همه این هیاهوی پوچ و تو خالی زندگی. هیاهویی که هرچقدر بلندتر می شود و هرچقدر بیشتر درگیرش میشوی بیشتر از واقعیات زندگی دور می افتی. کاش می شد با یک ساک دستی کوچک و سبک که همه چیزهای مهم تویش بود بلندشی و بروی. همه ی چیزهای مهم مثل دوستی ها، محبت ها و رفاقت ها. بردای و بروی آنجا که فقط مهمترین و واقعی ترین مسائل زندگی مد نظر مردمانش است. آنجا که مردمش ساعتها را صرف نشستن و نگاه کردن به شاخه گلی میکنند. آنجا که مردمانش مواظبند که سکوت زیبای کوهستان را نشکنند و آنجا که موسیقیشان صدای لطیف و رسای رودی است. آنجا که همه کودکند، هیچ کس حساب نمی کند و همه بخشنده اند. آنجا که گلهای سرخشان خار ندارد!
اینها را بخوان اما به من نگو که این افسانه است، هیچ کس حق ندارد امید کسی را بگیرد، حتی اگر واهی ترین امیدهای زندگی باشد.